باقرى بيدهندى

96

گنج حكمت ( احاديث منظوم ) ( فارسى )

وسائل باشد از بهرم مهيا * ولى حاشا كه دل بندم به دنيا من و بودن اسير بند لذات ؟ ! * من و راه هوس ؟ ! هيهات هيهات من و حرص و هوى و آزمندى ؟ ! * من و خودكامگى و خودپسندى ؟ من و فكر شكم چون ميش پروار * من و بودن چو حيوان شكمخوار ؟ كجا بر خود كنم اين درد هموار * كه خوش باشم من و جمعى گرفتار بسا كس در نقاط دور كشور * گرسنه بر سر بالين نهد سر بسا مسكين بدبخت پريشان * دلش پرپر زند بهر يكى نان بسا طفل يتيم رنجديده * شبى سير از غذا خود را نديده چسان من اين ميان آرام گيرم * به خوردن شيوهء انعام گيرم چو وضع خلق را در ديده دارم * به خود پرداختن هرگز نيارم چو باشم من امير اهل اسلام * نگيرم لحظه‌اى ز انديشه آرام كنم با بيكسان خود را برابر * مگر غم را كنند احساس ، كمتر به قوت و جامه گيرم سخت بر خويش * شوم همرنگ محرومان دلريش مگر چون خويش را با من بسنجد * ز اندوه تهيدستى نرنجند چنان بر نفس خود گيرم كنون سخت * كه با نانى شود خوشحال و خوشبخت و گر آرم نمك جاى خورش پيش * شود خرسند و ننمايد طلب ، بيش بهار آزادى ص 27 - 28 - 29 از محمد حسين بهجتى شاعر ديگر در اين باب سروده است : عامل بصره بدى ابن حنيف * گشت اندر خانهء يك مرد ضعيف گشت مخبر زين ضيافت بو تراب * نامهء بنوشت و بنمودش عتاب . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . به غاية المرام - ملا احمد واعظ بيرجندى ص 116 نگاه كنيد